|
نگویید که می فهمید همه سوز دل ما را که خود سوز دل مایید
|
بنام خدا...
اگه حرفی واسه گفتن نداری
دل گرمی واسه خوندن نداری
توی قلب آدما
اگه جایی واسه موندن نداری
من برات هزار تا حرف
یک دل سیر
گفتنی دارم
بغچه ها بغل بغل دیدنی دارم
دل ناقابل تنگی
واسه تو موندنی دارم.
اگه نایی واسه بردن نداری
دیگه جونی واسه مردن نداری
من برات یک دل پر
مردنی دارم
یه هوا آبی آبی
واسه تو خوردنی دارم.
اگه خورشید سر رات سبز بشه
چشمای ستاره هم رجز بشه
اگه آسمون با ماهش رو تو منت بزاره
دریا با مرواریداش منم منم در بیاره
من برات یه آسمون ماه و ستاره میارم
همه دریا رو با هرچی ماهیه به چشم تو کم میارم
تو بخوای
من دل دریا رو برات یک شبه آتیش می کشم
کوهها و بلندیها رو تو بیای
من سر رات پیش می کشم
آره هر وقت تو بیای
دنیا رو مهمونی می دم
واسه باز اومدنت به گلدونا
یه باغ گل عیدی می دم
آره من حرفای نا گفتنی دارم
واسه گفتن تو اگه چیزی نداری
من ولی
از سر آبستن ماه
تا دم زائوی سحر ستاره ها چیدنی دارم.
2/86 Rasht
بنام خدا....
من همیشه
گفتم
که به
احساس نمادین بشر
سخن از راه
رهایی ممنوع
هر چه از
کور گذرها رفتم
هر چه با
دیده به نادیده زدم
همه راهها
شده با دل مسدود
من همیشه
گفتم
که ازآغاز
خوش خاطره ها
هیچ طرحی
نه قشنگ زد پایان
نه به
خورشید بستم دل
و نه بر
پاکترین آبی ها
دل بریدم
از این شوم ترین خنده تلخ
محو باریدن
حلقه های زنجیر شدم
همه جانم
در چشم
همه چشمم
در راه
همه راهم
تا مرگ.
من به
احساس بشر رای نبردم هرگز
و ندیدم به
شب پرسه عشق
هیچ حسی نه
زمین گیرم کرد
و نه بر
اوج امیدم آورد.